|
"آموس اورى" دانشمند اسرائيلى بطور علمى نشان داد که امکان سفر در زمان وجود دارد. به گزارش آريا، ساختار رياضى اين کشف، در آخرين شماره مجله علمى "تفسير فيزيک" منتشر شد. آموس اورى پروفسور دانشگاه تکنولوژى اسرائيل، به کمک مدلى رياضى امکان سفر در زمان را ثابت کرد. نتيجه گيرى اصلى اورى چنين است که "براى ساخت ماشين زمان که مناسب چنين سفرى باشد، نياز به نيروى گرانشى عظيمى است". اين دانشمند در طرح خود از نتيجه تحقيقات "کورت گدل" در سال 1949 استفاده مى کند که طبق آن نظريه نسبيت وجود مدل هاى مختلف فضا و زمان را مفروض دارد. طبق محاسبات اوري، در صورتى که به ساختار کج (داراى انحراف) فضا-زمان شکل حلقه و يا قيف داده شود، امکان سفر به گذشته بدست مى آيد. در عين حال در هر دور جديد از اين ساختار متمرکز، انسان بيشتر وارد عمق زمان مى شود. اما براى ساخت ماشين مناسب براى چنين سفري، نياز به نيروى عظيم گرانشى است. چنين فرض مى شود که اين نيروها در نزديک حفره هاى سياه وجود دارند. براى اولين بار در قرن 18-ام درباره حفره هاى سياه صحبت شد. "پى ير سيمون لاپلاس" گفت که اجسام فضايى نامرئى اى وجود دارند که نيروى گرانشى در آنها تا حدى بالاست که هيچ اشعه نورى از آنها منعکس نمى شود. براى اينکه اشعه از يک چنين جسمى فضايى منعکس شود، بايد سرعتى بيش از سرعت نور داشته باشد. تنها در قرن بيستم دانشمندان اين را مطرح کردند که گذشتن از سرعت نور غير ممکن است. مرز حفره هاى سياه را "افق رويدادها" مى نامند. هر جسمى که به آن برسد، به عمق حفره کشيده مى شود و اين در حاليست که از خارج ديده نمى شود که چه چيزى در داخل حفره رخ مى دهد. چنين مفروض است که قوانين فيزيکى در اعماق حفره سياه عمل نمى کنند و مختصات فضا و زمان، جاى خود را عوض مى کنند و سفر در فضا تبديل به سفر در زمان مى شود. در ضمن، عليرغم اهميت محاسبات اوري، هنوز زود است که آرزوى سفر در زمان را داشت. اين دانشمند اعتراف مى کند که مدل رياضى وى را از نظر فنى فعلاً نمى توان عملى کرد. در عين حال وى تاکيد مى کند که روند توسعه فناورى ها بقدرى سريع است که هيچکس نمى تواند بگويد پس از چند ده سال بشر از چه امکاناتى برخوردار خواهد بود. در کل، امکان سفر در زمان توسط آلبرت اينشتين توسط نظريه نسبيت پيشگويى شده بود. اين دانشمند تاييد مى کرد که اجسام داراى جرم بزرگ فضا-زمان را منحرف مى کنند و زمان اجسامى که با سرعتى کمتر از سرعت نور حرکت مى کنند، آرام و کند مى شود. بدين ترتيب، براى ما سفر برخى از ذرات در فضاى کيهانى هزاران سال بطول مى انجامد، در صورتيکه براى خود ذرات تنها چند دقيقه وقت مى گيرد. گرانش سبب منحرف ساختن فضا-زمان است: در نزديکى اجسام سنگين اجسام کوچکتر در مسيرى داراى انحراف پيرامون آن ها به گردش در مى آيند. خطوط منحرف فضا-زمان مى توانند بسته شده و به شکل مدار در آيند که با حرکت روى آنها، جسم بطور حتم با گذشته خود ملاقات مى کند. ايده سفر در زمان مدت بسيارى است فکر بشرى را که نگران مى کند. درباره اين موضوع، تعداد بسيارى آثار علمى-تخيلى وجود دارند. اما تا کنون حقيقتاً معلوم نيست که آيا تحقق سفر در زمان عملاً ممکن است و يا اين تنها احتمالى نظرى است. از آنجايى که تا کنون هيچکس ثابت نکرده که سفر در زمان غير ممکن است (در حالى که پايه هاى نظرى درباره ممکن بودن جابجايى در زمان پديدار شده اند)، بطور بالقوه شانس اين که فردى بتواند به گذشته بازگشته و يا آينده را ببيند، همچنان وجود دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط جواد ولی نقندر
|
اندر سوک شرق ----مسعود بهنود: در صدای آقای رحمانيان مدير شرق، وقتی می گفت فارغ از خارج شدن روزنامه از توقيف يا نه، ديگر خيالی برای ادامه کار ندارم، نوعی دلسردی موج می زد. نوعی مايوسی، که بايد آن را به کسانی که در همين لحظه شادمانی نصيبشان شده است، تبريک گفت. موفقيت در رساندن آدمی به نقطه ياس نه کاری آسان است. حتی برای کسانی که در ارزوی روزی هستند که روی ميز روزنامه فروش جز روزنامه های همانند کيهان و رسالت نماند.اما با فرض اين که علت توقيف شرق و ماه قبل هم ميهن، و قبل ترها ديگر و ديگر، نه آنست که به نظر می رسد. با فرض آن که واقعا علت همان است که هيات نظارت بر مطبوعات ديروز اعلام داشته "چاپ مصاحبه با یکی از عناصر ضد انقلاب و مروج همجنس بازی که بر این فسق علنی اشتهار دارد و در این مصاحبه نیز مکنونات قلبی خود را آشکار کرده ..." باز چند نکته باقی می ماند.تصور کنيد اگر يک روز قرار باشد پليس اتومبيل به محض برخورد با رانندگانی از قوانين رانندگی تخلف می کنند، اتومبيل هايشان را توقيف کند در شهر چه خواهد شد. تجسم کنيد معلم تا غلطی در ديکته دانش آموزی ديد وی را از مدرسه بيرون کند، چند نفر در مدرسه ها می مانند. ماجرای شرق هم همين است مصاحبه ای چاپ کرده و همه احتياط ها را به عمل آورده و وقتی هم روزنامه وزين کيهان تذکر داده فورا بی آن که خيره سری کند، عذرخواهی کرده آن هم دوبار. قانون هم می گويد شکايت لازم است اما اين جا حتی دادستان هم شکايتی نکرده . که اگر کند دادگاه می خواهد و هيات منصفه و رای. دولت محترم چرا بايد در شمايل هيات محترم نظارت بر مطبوعات وارد شود و اتومبیل را توقيف کند و يا شاگرد را از مدرسه بيرون. به کدام مکتب است اين. پس قانون برای چيست.اما چندان که اين تصوير را پرداختم به ذهنم افتاد ممکن است علما ايراد کنند که رسانه ها خطايشان مهم تر از تخلف رانندگی و يا غلط املای بچه هاست. بايد قوی تر کرد مثال را. بسيار خوب مثال را بگردانیم.قاضی دادگاهی حکمی می دهد و متهمی را تبرئه می کند و يا وی را به اعدام محکوم می دارد، در دادگاه تجديد نظر کشف می شود که قاضی خطا کرده، قاضی دوم حکم را می شکند و محکوم به اعدامی را تبرئه می کند و یا برعکس. اما قاضی اول را از کار برکنار نمی کنند. جواب اين است که در هيچ کجای دنيا چنين نیست. سئوال می کنيم آيا در همه دنيا با روزنامه ها چنين می کنند که برخلاف هر صنف و دسته و شغل ديگری خطا هر چند کوچک مجازاتش اعدام است. وقتی روزنامه ای با چاپ مصاحبه ای – که به فرض، نبايد منتشر می شد – خطا می کند و بعد دو بار عذرخواهی می کند، چاره اش اعدام است.آن قدر مساله واضح و مبرهن است که جای ايرادی به گفته آقای رحمانيان نيست که اعلام کرده مرا ديگر بس. در حقيقت هر کس در سال های اخير به اين بازار وارد شد واقعا بايد منت گزارش بود. اينان عروسی را آراسته اند که خود اصراری به چهره نمائی و زيبائی ندارد.چرا که بستن سری که درد نمی کند و حرکت مدام در ميدان مينی که به قول آقای شمس الواعظين حکومت نقشه اش را هم به دست نمی دهد، با زيان های مادی بسيار چه فايده دارد. گوينده بی بی سی ديشب به همين جهت در گفتگو با اقای رحمانيان به گمانه زنی سايتی اشاره کرد که نوشته گویا شرقی ها خودشان هم می خواسته ايد که توقيف شوند. حکايت به دوران پادشاهی سانسور بسيار بود و تحکم ساواک فراوان. اما گوئی قصد اين نبود که روزنامه های متفاوت، از ميان برداشته شوند. اين اتفاق یکی از هزاران است که باز می گويم.هنوز دهه چهل به پايان نرسيده يک آگهی در روزنامه معتبر صبح تهران به چاپ رسيد، دو خطی که خبر از فروش اتومبيل مرسدسی قديمی در سياهکل می داد، فردای آن روز ناگهان ماموران ساواک مانند لشکر سلم و تور به دفتر روزنامه ريختند. يک راست به سراغ بخش آگهی ها رفتند و ساعتی در آن جا ماندند و همه چيز را به هم ريختند و سرانجام دو تن از بچه های آگهی بگير را هم بردند. کاشف به عمل آمد که آن آگهی رمزی بوده است بين چريک ها ، وعده ديدار و ملاقاتی. سردبيران وقت روزنامه ها که از اين نمونه به نگرانی دچار آمده بودند نامه ای نوشتند به هويدا رييس دولت وقت که چنين اتفاقی هر آن می تواند تکرار شود چرا که از خبرهای منتشر نشده و اعلام نشده خبر نداریم تا هشیار اشارات شويم و بدانيم در کجا چه خبرست که با دانستن آن ، شايد بتوانيم از تکرار چنين موردی جلوگیری کنيم. عريضه رفت و چندی بعد دستور از عالم بالا آمد که ساواک و وزارت خارجه در دفتر وزارت اطلاعات [ارشاد فعلی] سردبيران همان سه روزنامه معتبر را آگاهی دهند از پشت پرده ها، و آن ها تعهد بسپارند که اين آگاهی ها را محرمانه تلقی کنند و ننويسند. چنين بود که تا حميد رهنما وزير ماند – که خودش هم به اعتبار مديريت روزنامه ايران و هم فرزندی زين العابدين رهنما اهل بخيه بود - صبج های شنبه در دفتر وی جلسه ای برپا می شد و نامش بود جلسات بريفينگ. چه بسیار موارد شد که سردبيران از طريق اين جلسات پی بردند چه خبرهاست در داخل و خارج. اين آگاهی بر توانشان افزود.اما بازگرديم به امروز. خبرنگار جوان فلان روزنامه از کجا وسيله دارد که کشف کند خصوصيات شخصی افرادی را که شاعر و يا نويسنده معرفی می شوند. از کجا بداند. او که به بولتن های محرمانه مخصوص مقامات دسترسی ندارد. تازه اگر داشته باشد مگر در آن ها احوال شخصيه همه ايرانی های خارج از کشور ثبت است. اشارات مخصوص را فکر می کند راز و رمز شعری است. ويژه نويس روزنامه شريفه کيهان کار ديگر و اطلاعات دارد که بلافاصله توانست نام مصاحبه شونده و حتی مشخصات خواهر و بستگانش را هم پيدا کند و بر سر شرق بکوبد. همه که چنين اطلاعاتی ندارند. پس چه چاره جز آن که بالاخره ضريب خطائی در نظر گرفته شود روزنامه نگاران را. ورنه حکايت آن همشهری من می شود که خلیان به او گفت تو چون سنت زيادست نمی توانی با اين هواپيما سفر کنی. همشهری گفت ولی در صف می بنيم چند نفری به مراتب مسن تر از من، خلبان گفت اشکالت ديگرت اين است که زبانت هم درازست. خلاص.حالا هم به نظر می رسد، تشکيلات عريض مشاوران رسانه ای دولت که بی سابقه است در همه دولت های بعد مشروطه ، بعد از کوشش برای در دست گرفتن نشريات موجود، ساخت ده ها سايت جديد اينترنتی، به خدمت گرفتن نويسندگان نشريات همفکر در سطح وزير، معاون، مشاور و مديرکل، تاسيس خبرگزاری ها ،بعد از کلی مخارج برای تبديل صفحات روزنامه های تسخير شده به رنگی و گلاسه، و ده ها کار ديگر، تازه به اين نتيجه رسیده اند که مردم در تاکسی و اتوبوس همان را نمی گويند که در روزنامه های مجلل هوادار پرداخته می شود. علما نتيجه گرفته اند که تا شرق و هم ميهن و نظير اين ها هستند، سرود ياد مستان داده می شود و کسی به دکان ما نمی آيد و اگر نيایند خوف آن هست که کابوسی که سخنگوی دولت گذشته نويدش را داده رخ می دهد [عبدلله رمضان زاده: قطعا در 1388 احمدی نژاد رييس جمهور نيست] پس چاره در بستن دکان های ديگرست، مگر مردم از سر ناچاری گذری بر بساط ما کنند که در اين جا با پذيرائی گرم، حتی با پرداخت چک مخصوص به هر کس عريضه بنویسد، و دادن وام به قيمت ورشکست کردن بانک ها، از آنان رای اخذ خواهد شد.به نظر می رسد در گزارش های محترم کارشناسی آمده است با همه زحماتی که دولت مهرورز به کار گرفته اما همچی که اين معاندين يک کلمه به مردم توجه می دهند که چقدر پول نفت خرج شده و اثری در زندگی هاشان نگذاشته، چقدر با ونزوئلا قرارداد بسته شده که ما برايشان خانه و راه و کارخانه بسازيم و آن ها در مقابلش قهوه و گاهی موز بدهند، خلاصه از اين سیاه نمائی ها که اين گونه نشریات بلندند، همان پيشگوئی آقای رمضان زاده خواهد شد. که در اين جا بايد به اين مقامات اصلی دولت توجه داد که اين مشاوران، به همان دليل که در سمت های ادعائی خود ناموفق امده اند و در کاری دخالت کرده اند که نمی دانند، در اين مشاوره هم سوراخ دعا را گم کرده اند و نکته ای را فروگذاشته اند و نديده اند.جامعه آگاه تر و دنيا کوچک تر از آن است که اگر راه آگاهی هایش را ببندی، در مردم سئوالی برنخيزد و سراغی نگيرند و رضا به داده های اطلاعاتی دولت بدهند و همه حرف و سخن و آمار و ارقام و ادعاها را باور کنند. که تازه آن وقت آغاز به فکر افتادن خلائق است که از خود می پرسند زير نيم کاسه چيست که همه اين ها یک حرف می زنند نکند گاو مشد حسن مرده و از ما پنهان می کنند.
زمانی برای توقیف ------احمد زید آبادی :تابستان سال 82 كه بحران هستهاي ايران اوج گرفت، با اكبر گنجي در بند متهمان مالي در زندان اوين به سر ميبرديم.با بالا گرفتن تنش بين ايران و آمريكا، به اكبر گفتم كه: ما تا به حال با سخنرانيها و نوشتههامان تلاش ميكرديم تا از حكومت ويشگون بگيريم به اين اميد كه از خواب برخيزد و به تقاضاهاي عيني جامعه پاسخ دهد، اما اينك وزنهاي چند تني از بالا رها شده و به سوي حكومت در حركت است، بنابراين شرايط كاملا تازهاي در حال ظهور است كه ممكن است ما نقشي براي بازي در آن نداشته باشيم. به عبارت ديگر، حرفم به آقاي گنجي اين بود كه در ستيز بين آمريكا و ايران، نيروهايي مانند ما دچار تناقض خواهند شد به طوري كه عدهاي ممكن است از بيم آمريكا به حكومت پناه ببرند، عدهاي ديگر از بيم حكومت به آمريكا نزديك شوند و عدهاي نيز ناخواسته نقش هيزم اين مناقشه را بازي كنند بدون آنكه در اين نقش سودي براي آنان متصور باشد.البته اكبر در آن زمان تصور ميكرد كه حكومت براي بقاي خود به زودي سازش خواهد كرد و من نيز بر اين گمان بودم كه بحران به سرعت بالا خواهد گرفت و به نقطه اوج خود خواهد رسيد.گذشت زمان اما نشان داد كه پيش بيني ما دو تن دقيق نبوده است. حكومت البته بعد از تابستان آن سال نرمش نشان داد، اما بحران را حل نكرد. بحران ادامه يافت اما فورا به نقطه اوج هم نرسيد و وارد مرحلهاي از فراز و نشيب شد.با اين همه، اكنون به نظر ميرسد كه بحران هستهاي ايران پس از چهار سال فراز و فرود، در حال نزديك شدن به نقطه اوج است و ديگر بين همه اهل سياست اين اجماع وجود دارد كه اگر اتفاق غير قابل پيش بيني رخ ندهد، بحران هستهاي ايران در ماههاي آينده به مرحله سرنوشت ساز خود وارد خواهد شد.تناقض ناشي از اين وضعيت اما همچنان گريبان اصلاح طلبان را رها نكرده است. به تصور من، مجموعه كساني كه اصلاح طلب ناميده ميشوند، برنامه و بخصوص استراتژي روشني ندارند و بر اساس غريزه حركت ميكنند.غريزههاي ما را هم چند نهاد حاكم با بگير وببندها و برخي رفتارهاي خشن خود تحريك ميكنند و جهت ميدهند و ما هر لحظه به سمتي ميدويم، اما نميدانيم به كجا.در واقع، آنچه همه ما را به خروش ميآورد، همان ستمهاي دورهاي است كه به فعالان حوزههاي مختلف سياسي و اجتماعي وارد ميشود و خارج از آن، هيچ برنامه و حتي تحليل دقيقي از شرايط كشور نداريم.حال كه به ياد ميآورم، ميبينم كه در همان سالهاي اصلاح طلبي نيز غريزه ما را به پيش رانده است، اما غرايز ما در آن زمان به يك سلسله سرمايههاي انباشته شده اجتماعي در بطن جامعه متكي بوده و نتايج مثبتي در برخي برههها به بار آورده است، اما با فرسايش آن سرمايه، نقش ما نيز بيرنگ شده است.واقعيت فعلي ما اصلاح طلبان اين است كه دور هم جمع نميشويم، دستور كار مشتركي نداريم و جز نق زدنهاي تكراري به حكومت كاري نميكنيم. در عين حال، اگر دور هم نيز جمع شويم، در نگاه يكديگر احمق جلوه ميكنيم، دعواهامان بالا ميگيرد و بازار بدبيني و اتهام گرم ميشود.عجيب است كه حكومت، از سر همين نقها هم نميگذرد و هر از چندي با يورش به نقطهاي، جمعي از افراد بيگناه را به اتهامهاي رنگارنگ دستگير ميكند و تحت فشار ميگذارد. آخر اين هم شد زندگي كه ما براي خود تعريف كردهايم؟ شرايط اما از اين هم بدتر خواهد شد. طي ماههاي آينده فشار خارجي بر حكومت افزايش خواهد يافت. من تا كنون يكي از سناريوهاي محتمل را اين ميديدم كه حكومت در برابر فشار فزاينده خارجي و براي خنثي سازي آن، صورت كم رنگي از آشتي ملي را در دستور كار خود قرار دهد، اما ديگر دارد به اثبات ميرسد كه چنين درايتي در دستگاههاي تصميمگير وجود ندارد.آنان در واقع، روحيه بسيار بچهگانهاي دارند و قادر به واقع بيني يك فرد بالغ نيستند. در مرحله نخست هر گونه نابساماني و خطر را انكار ميكنند و وقتي خطر به مرحله ظهور عيني رسيد، سهمي براي خود در ظهور آن قائل نميشوند و در پي كساني ميگردند تا آنان را مسبب نابساماني معرفي كنند.در چنين شرايطي هشدار و نصيحت، اثري معكوس دارد، امكان ايجاد تشكيلات قانوني موثر براي اعمال فشار به قدرت سياسي نيز صفر است و تنها چيزي كه ميماند، تعرضهاي لفظي بياثر و خسته كننده و بلكه چندش آوري است كه ما به طور فردي يا جمعي براي راحتي وجدانمان از آن بهره ميگيريم و بعد، جامعه آنها را به حساب مبارزه ميگذارد و حكومت هم از سر آن نميگذرد!ترس من از آن است كه ما در شرايط پيچيده در حال ظهور نه فقط تاثير مثبتي بر تحولات نداشته باشيم، بلكه با چند اظهار نظر تند و بيحاصل، هدف سهل الوصولي براي فرو نشاندن خشم حكومت از فشارهاي خارجي شويم!از اين رو، به پندار من، به جاي حركت بر مبناي غرايزمان، بهتر است مدتي درنگ و بلكه توقف كنيم تا دست كم بدانيم كه به كدام سو در حركتيم.عجيب است كه نوشتههاي اخير اصلاح طلبان – از جمله خود من – پر از ناله و فرياد شده است، نالهاي كه نشاني روشن از ناتواني و بلكه درماندگي و استيصال ما در برابر شرايطي بغرنج دارد. آه از اين سياهچالهاي كه گريزناپذير در انتظارمان بود!به نظرم ما بايد به وضعي كه داريم اعتراف كنيم، با سيلي صورت خويش را سرخ نگه نداريم و بي جهت مردمي را كه به تنگ آمدهاند به خود اميدوار نكنيم.به هر حال صداقت بهتر از رياكاري است هر چند كه خيليها را به گريه وادارد!بنابراين، پيشنهاد من در درجه نخست اين است كه كليه نيروهاي اصلاح طلب براي مدت شش ماه، از هر آنچه كه رنگ و بوي سياست دارد قهر كنند و عرصه سياست را به مدعيان جاه طلب آن واگذار كنند. اين اقدام را بسياري از دوستان اصلاح طلب ما انفعال نام خواهند گذاشت. شايد انفعال باشد، اما انفعال بهتر از فعاليت بينتيجه و پرهزينه است و بدون شك تبعات مثبتي در پي خواهد داشت.توصيه ديگرم اين است كه اگر حكومت ريشه همه ناكاميها و ناكارامديهاي خود را در وجود همين دويست – سيصد نفر فعال سياسي و اجتماعي ميداند، اين دويست – سيصد نفر بدون هر گونه اعتراضي به صورت داوطلبانه و دسته جمعي خود را به زندان اوين معرفي كنند تا هم خيال جمهوري اسلامي راحت شود و هم فعالان ما احساس انفعال و بويژه عذاب وجدان ناشي از سكوت و بيعملي نداشته باشند.ميدانم كه خواهيد گفت، هيچكس نميآيد! اگر نميآيند ديگر چه ادعايي؟چيز ديگري فعلا به ذهن من نميرسد. اما همه آنچه گفتم به معناي نااميدي از مجموعه شرايط نيست. هنوز امكان تصور بروز سناريوهاي خوشبينانه نسبت به اوضاع ايران وجود دارد، شايد تحولي در دل ساختار قدرت رخ دهد و كشور را از فاجعه برهاند، اما ما در شكل گرفتن چنين سناريويي كارهاي نيستيم.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جواد ولی نقندر
|
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط جواد ولی نقندر
|
|
|